تبليغاتX
دنیای بی نقاب

دنیای بی نقاب

دنیای با نقاب و بی نقاب

یکنفر در آب دارد می سپارد جان

البته این شعر باید عوض بشه و به جاش بنویسند " چندین میلیون نفر در آب دارند می سپارند جان" کاش تماشاچی نباشیم ، کاش به این فکر کنیم که  چندین سال دیگه به بچه هامون با افتخار می خواهیم بگیم این آزادی بیان ، حقوق بشر و ... که الان دارند رو مدیون تلاش های آدم هایی هستند که آلان بعضی هاشون دیگه پیش ما نیستن ولی یادشون و نداشون با ماست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 0:10  توسط بی نقاب  | 

دوباره برگشتم

خوب بعضی مواقع آدم ترجیح می ده  سکوت کنه از بس اوضاع خرابه، بعضی مواقع هم آدم مجبور میشه دوباره حرف بزنه از بس اوضاع خرابتر شده ! . یادم میاد یه سخنران داشت صحنه آخر کشته شدن امام حسین رو اینجور تفسیر می کرد " نیزه دار با نیزه می زنه ، شمیر دار با شمشیر و اونایی هم که هیچی ندارند با سنگ" . حالا بیشتر مواقع فکر میکنم حکایت سرزمین من و آدمهایی که دارن اون رو به تباهی می کشونن هم همینجوریه ، هر کی هر جور که میتونه تیشه به ریشه این سرزمین میزنه .

کاش یک هم کاشتن یاد بگیریند مگه نه !

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/27ساعت 9:48  توسط بی نقاب  | 

به گذشته بر می گردم

استاد ِ پیرم می گفت تو زمینی که  جو  بکاری گندم درو نمی کنی حالا ما هم اگه تو گذشته کار چندانی انجام نداده باشیم و همش خوش گذرونی کرده باشیم نباید انتظار داشته باشیم که  الان همه مشکلاتمون حل شده باشه

تو گذشته چی کارا کردی؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 1:12  توسط بی نقاب  | 

تنها تر می شوم !

حرف استادم یادم میاد ، استاد پیرم میگفت : " تو که تنها متولد شدی ، تنها غم زندگی می کشی به دوش  و  در آخر تنها می روی به سوی دوست ، چرا از تنهایی می نالی "  شاید حق با استادم باشه .  ولی فکر کنم مهم اینه که حصار تنهایی خودمون رو تا کجا گسترش بدیم  . یادمون باشه همیشه تنها تر از ما هم وجود داره !

تو هم تنهایی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/30ساعت 22:20  توسط بی نقاب  | 

مهم نیست چه فکر می کنیم !

مهم نیست که من فکر می کنم ایران می تواند بهترین باشد , مهم این است که نه اینان می خواهند و نه آنان ,  اینان ندانسته  و  آنان دانسته  نمی خواهند . اینان فکر می کنند اگر و تنها اگر انرژی هسته داشته باشیم برای همه چیز کافیست حتی دیگر لازم نیست غصه نان بخورید دیگر لازم نیست صنعت خودرو سازی پیشرفت کند چون ما سوخت هسته داریم و ماشین هایمان را هم هسته ای سوز می کنیم تا دیگر به اندازه کل بودجه آموزش و پرورش برای واردات بنزین ندهیم ! آنان هم که هر چه سنگ است جلوی پای دولت ایران می اندازند و همه سنگ ها به ملت ایران می خورد .

تو چه فکر می کنی ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 13:13  توسط بی نقاب  | 

خبر آمد خبری در راه است !

خبری در راه است ، شاید قرار است دیگر هر سال  20% تورم (؟) نداشته باشیم و اگر  سال پیش مداد خریدی 100 تومان ، امسال نگیری 140 تومان .شاید  قرار است اگر وام بانکی خواستی دیگه پارتی بانکی لازم نباشد ! شاید قرار است اگه خواستی استخدام بشی از روی ضوابط تعیین سلاحیت بشی نه از روی روابط . شاید قرار است مرغ  2  پا داشته باشد ! 

شاید قرار است ..........

تو خبر نداری چه خبری در راه است !؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/19ساعت 1:6  توسط بی نقاب  | 

رویای شیرین من

من یه رویا دارم  ، توی رویایم مردمم  تنها غم نان ندارند ، پیرمرد سر کوچه مان می خندد او غم فردا ندارد .  توی رویایم حقوق همه مردمم محترم است و محترمتر نداریم ! توی رویایم مردم آبادی بالا  ،  چه فرق می کند آبادی پایین  با انگشت نشانم نمی دهند و درگوش هم نمی گویند " نگاه کن او مجرم است ، او ایرانیست  ! "  کاش جرمم این بود که انسان بودن بلد  نیستم  !  کاش انسانهای بهتری باشیم  .

تو چه  رویایی داری ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/14ساعت 17:20  توسط بی نقاب  | 

نماز خواندن اینگونه آری یا نه !

به زیر گذر میرم  پارچه میخرم ، حاج آقا  پارچه فروش میگه متری  1000 گرون تر شده از سال قبل ، میگم چرا حاج آقا ؟ میگه به خاطر تحریم (تحریم ؟) با حاج آقا چونه میزنم  ، نه من از رو میرم نه حاج آقا . صدای اذآن میاد ، حاج آقا به شاگردش میگه " پسر از انبار میری پارچه رو میاری، من میرم که به صف اول نماز جماعت برسم ،  فیض نماز اول وقت رو از دست ندم  ! " کاش حاج آقا  پارچه فروش فقط پارچه میفروخت ، کاش زهد و ریا نمی فروخت به من و ما . حاج آقا یادش رفته که خریدار واقعی دیگریست، من و ما کیستیم !حاج آقا نماز میخونه ، نماز اول وقت میخونه ، نماز اول وقت جماعت میخونه . حاج آقا گرون فروشی هم میکنه .  نمی دونم حاج آقا چرا نماز میخونه ! حاج آقا ؟!  دیگه بهش حاج آقا نمیگم ! فکر کنم همون آقا هم زیادیه .

من اینگونه نماز خوندن رو دوست ندارم تو چی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/08ساعت 0:55  توسط بی نقاب  | 

زیبایی نوروز به چیست !

 نوروز می آید و غم سرمای سوزان می برد ، صدای خنده پرندگان باز شنیده می شود  ، شاد می شوم ،  این چند صبای نوروز می خواهم شاد بمانم  ، کاش بتوانم ! همیشه نوروز جامه بهتر  به تن می کنم  ، ولی کاش اخلاق بهتر به تن می کردم  ! هر سال به دید و بازدید دوستان و آشنایان می روم ولی با کمی تفاوت  ، هر سال ابتدا به دیدار افرادی که حساب بانکی شان بیش از خودشان می ارزد می روم  ، کاش ابتدا به دیدار افرادی که خودشان بیش از همه چیز می ارزند می رفتم  . تلاش می کنم  دیگر این گونه نباشم .دوست دارم همیشه نوروز  باشد ، یک روز نوروزی برای پندارم  ، روز دیگر نوروزی برای کردارم  و روز دیگر نوروزی برای گفتارم   و  . . .

من این گونه نوروز را دوست دارم تو چی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/02ساعت 18:33  توسط بی نقاب  | 

کاش رنگی دگر شود وجودم ؛ رنگی به از این

سال دیگر می شود می خواهم از یاد ببرم هر چه بدی به من شد ، امیدوارم از یاد ببرند همرهانم  بدی های من را نیز  .  می خواهم از یاد ببرم که  استادی به جرم اظهار عقیده  ، عقیده خود به من تحمیل کرد و  به من نمره نداد  . من هم بعضی مواقع شبیه استادم می شوم ، آخر من هم عقیده خود را  به برادر کوچکم تحمیل می کنم و  پول تو جیبی اش  را  مشمول تحریم می کنم  ! امید وارم سال دیگر تنها خوبی های همرهانم در ذهن کوچکم تداعی شود  . و باز  امیدوارم  سال دگر کمتر غم در چهره رهگذران ببینم ،گرچه می دانم رویای قشنگیست !  آخر  ، هر سال این نوا به گوشم می رسد  " سال به سال دریغ از پارسال " !

تو  هم دوست داری رنگی دگر شوی ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت 17:5  توسط بی نقاب  | 

صدای شکستن می آید می شنوی !

صدای شکستن می آید ، نه   صدای افتادن گلدان نیست ، حتی صدای شکستن شیشه بدست بچه بازیگوش همسایه هم نیست ، او دیگر بزرگ شده  چیز های با ارزش تر را می شکند ! آری صدای شکستن یک دل تنها بود ، این صدا به گوش همه ما آشناست ! دیگری  دل ما را می شکند ما دل دیگری را ، و این گونه می شود که تنها صدای شکستن می شنویم ! گاه گاهی هم صدای بند زدن یک دل شکسته را  می توان شنید. استاد ِ پیر می گفت " تمام دنیای من  فرزندانم هستند ولی من در دنیای فرزندانم به اندازه یک خاطره هم جا ندارم  " می شنوی صدای شکستن دل استاد پیرم را ؟ صدای شکستن دل دوستم را چطور ؟ آخر دل او را هم یک دوست شکسته بود !

تو صدای شکستن نمی شنوی ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 21:49  توسط بی نقاب  | 

گریه می کنم نمی دانم چرا !

محرم می شود ، لباس سیاه می پوشم  گریه می کنم  ، محرم تمام می شود  لباس سیاه نمی پوشم  گریه هم نمی کنم  . می شوم همان آدمی که قبل از محرم بودم  ! بعد از این همه محرم  هیچ از اخلاق حسین یاد نگرفتم . فقط محرم ها گریه می کنم !  نه مهربانی نه صبر نه آزادگی نه ایمان  نه جوانمردی نه  ایثار  نه  ...  هیچ یک را یاد نگرفتم . فقط محرم ها گریه می کنم ! استاد پیری داشتیم  بعد ِ محرم پرسید " محرم تمام شد چه یاد گرفتید از حسین ؟ " ما همه به هم نگاه کردیم ،   همه  می دانستیم که " هیچ " . صدای استاد به سختی شنیده می شد  . او به آرامی گفت   " خاک بر سرتان "  !  نمی دانم  چرا هنوز محرم ها صدایش را می شنوم  و هر بار واضح تر . هنوز هم محرم ها گریه می کنم  !

گریه می کنم تو می دانی چرا !

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/19ساعت 11:19  توسط بی نقاب  | 

بد بودن یا نبودن کاش مسئله این بود !

من می خوام بد باشم !  میخوام به همه مردمم دروغ بگم . می خوام بگم که پول میارم سره سُفرَشون  و بعد هر چی پول سر سُفره هست هم بردارم . میخوام بگم که همه چی ارزون میشه و بد گرون بشه ! میخوام فکر کنم همه مردمم تو رفاه هستن ! مردمی که تو رفاه هستن امکانات میخوان چی کار ! میخوام برای همسایه ها امکانات ببرم . برای لبنان  فلسطین  بورکینا فاسو ..... میخوام داغ تر از کاسه آش بشم . حالا که داغ تر از کاسه آش شدم نمی خوام فکر کنم که تو سودان چه خبره . درسته اونا هم مسلمونن ولی مسلمونیشون چه سودی برای من داره !

من میخوام بد باشم ! تو نمی خوای !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/17ساعت 11:13  توسط بی نقاب  | 

لحظه هایم کو ؟

لحظه هایم گم گشته ! پدرم می گفت به کودکی همیشه می خندیم . نمی دانم چرا کودکیم نمیاد ! کودکی ام پر  ز لحظه بود . شاید به کودکی نمی دانستم یک قطار که به دره میرود تُرمزش را میشود کَند و  انداخت پشت کوه ! شاید به کودکی نمی دانستم که شنیدن دروغی شیرین , خوشتر از شنیدن حقیقتی تلخ است . شاید به همین خاطر  کودکی ام پر  ز لحظه بود ! استادِ پیری داشتم ,میگفت که فرزندانم ره خانه ام نمی دانند,میگفت دیر زمانی است که همه فرزندانم را در کنار خود ندیده ام . لحظه های استادم هم گم گشته بود ! من لحظه هایم را می خواهم . کاش به جای این که بزرگتر شوم و لحظه هایم کوچک تر ,  کودک تر میشدم و لحظه هایم بزرگتر !

لحظه ها یم  همه خوب ...

لحظه هایم همه شاد ...

لحظه هایم همه گم گشته , لحظه های تو چی ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت 11:35  توسط بی نقاب  | 

من تنها یک غم دارم تو چی ؟

ز پدرم  می پرسم :  غم تو چیست  پدر ؟ گفت " فرزندم غم تو  غم  من است  ! " با خودم میگم غم من چیست ؟یادم آمد،  من تنها یک غم دارم  ! شاید آن  هم غم ایران  باشد  ، نه شاید غم مردم ایران باشد . پدری دیدم با پسرش دم مغازه کفش فروشی . پسر به کفش های نو می اندیشید  ، پدر به جیب خالی خود . پدر می گفت : " پسرم  کفش نو باشد سال دگر آخر امسال جیبم خالیست" ،  پسر میگفت پدر سال پیش هم دم عیدی همین رو گفتی ! پدر منت کفش فروش را به جان می خرد ! پسر خندان از داشتن کفشی نو بر  پا ،  پدر  گریان از کشیدن منتی دگر بر دوش . من با گریه های آن پدر گریه ام گرفت و با خنده های آن پسر گریستم ! شاید غم آن پدر  غم من باشد . شاید هم غم آن دختر بچه ای که کنار جوی آب به خوابی  معصومانه رفته بود ، غم من باشد . شاید هم  همه این ها غم من باشد . من اشتباه کردم ، من بیش از یک غم دارم !

من بیش از یک غم دارم تو چی !؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/13ساعت 19:41  توسط بی نقاب  | 

ارزان چه داری ؟ میخرم

به بقالی سر کوچه میروم . پیرمرد بقال میگه " چه میخوای فرزند ؟" . میگم چیز ارزان چه داری ؟ هر چه داری میخرم ! . لبخند میزند "دیر آمده ای فرزند ! " ، لبخند میزنم . دیر زمانیست برای مادرم گٌل نبرده ام  . به گٌل فروش میگم  تمام دارایی من همین است چند شاخه گل بده تا با عشق به مادرم بدم ، لبخند میزند میگه   " از کدام دیار آمده ای ؟ اهل این آبادی نیستی !   با این بها نیم گٌل هم ندهند " . لبخند میزنم ! . باید فراموش کنم چیز ارزان را !  یافتم  چیز ارزان یافتم ! این روزا تو خیابونا عشق رو به حراج گذاشتن .آخر چندی پیش پسری به دختری میگفت " شماره بدم " ! . عشق مجنون به لیلی و عشق ابراهیم به خدایش را نمیگم ، آن عشق هنوز هم قیمت جان است . نمی دانم  ، شاید از همین عشق های ارزان خریدیم ! . به کوی خمار میروم تا با یک جام می  مدهوش شوم و از خاطر  برود قصه پٌر غٌصه تورم !

چیز ارزان چه داری ؟ میخرم !

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 23:21  توسط بی نقاب  | 

مگر من چه کم دارم

مگر من چه کم دارم . دینم که دین برابری و برادریست ، به گواه تاریخ بیش از 30 قرن ایران ، ایران بوده است و اکنون هم که هر چه دهکده غربی و شرقی ندارند ، من و ما داریم ، از طلای سیاه گرفته تا طلای سفید و قرمز. گفتم طلای سیاه  یاد مرد بزرگ مصدق افتادم ، چقدر تلاش کرد تا طلای سیاه ملی شود. من هنوز معنی ملی شدن را نمی دانم . به گمانم هر آنچه خیری از آن به ما نرسد ملی باشد ! چند فرسخ دورتر دهکده ایست همدین ما . اما آنان نه تاریخ دارند نه طلای چند رنگ و نه مصدق . پس چرا آنان به فردایی بهتر می اندیشند و ما به فردایی بد تر ؟

مگر ما چه کم داریم تو می دانی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 11:26  توسط بی نقاب  | 

خسته ام

و من دوباره خسته ام , خسته از این همه دروغ خسته , از این همه فریب . بیاییم قبول کنیم که مرغ بیش از یک پا دارد . هر آنچه نیاکانمان ساخته اند اینان کمر همت بسته اند تا  بنیانش برچینند . کوروش کبیر کجایی!.   میگفت " مرا بدون هیچ کفنی دفن کنید تا همه ذرات وجودم خاک ایران گردد" , کاش می بود و می دید هرآنچه او و بزرگانی مانند او برایمان به یادگار گذاشته اند در پی قدرت نمایی کدخدا و یارانش به تاراج رفت .

ایرانی آبادم آرزوست .

 و من دوباره خسته ام , تو نیستی ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/09ساعت 11:23  توسط بی نقاب  | 

حق مسلم

حق مسلم چیست تو می دانی ؟ واژه آشنایست که از یادها رفته بود. گرد از غبار این واژه به همت کدخدا و جمعی از مشتاقانش زدوده شد ولی کاش معنی اش درست تعبیر می شد.

داشتن حداقل های یک زندگی برای مردمم            کاش این هم حق مسلم بود

داشتن یک سرپناه برای همه     مردمم                کاش این هم حق مسلم بود

داشتن دهکده ای آزاد  با  مردمی  آزاده                کاش این هم حق مسلم بود

.

.

.

کاش یک نفر برای سر نوشت همه تصمیم نگیرد .

حق مسلم چیست تو می دانی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 12:8  توسط بی نقاب  | 

کاش

کاش تصویری برای فردای دنیایم بود

کاش دنیایی برای تصویر فردایم بود.

" کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را "

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/07ساعت 2:20  توسط بی نقاب  |